پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

دایناسور...

اینجا یکی دیگه از کارهایی که  مامان  انجام میده خرید کردن هست و تا کارهامون رو میکنیم بریم بیرون من میگم حالا چی بخریم؟ اما دوست دارم چند مورد در خرید کردن رعایت شود: برای من لباس میخرند اندازه نگیرند ،تا مامان میخواهد برام لباس بخره میگم دارم و خوشم نمیاد برام اندازه بزنن! اسممارتیز هم جز خریدها باشه همون اسمارتیز و از همه مهمتر محل خرید هست که من فقط یکشون را دوست دارم که توش دایناسور داره با اینکه کمی ازش میترسم اما دوست دارم وقتی که  سر و دمش رو تکون میده  نگاهش کنم و بهش اسممارتیز بدم !   ...
1 مرداد 1392

کروکودیل

و این هم یک حیوان دیگه که اسمشو هم نشنیده بودم چه برسه به اینکه ببینمش فکر کنم حیوان آرومی باشه ،آخه همش تو آب بود و اصلا تکان نمیخورد حتی بیشترشون چشمهاشون رو هم باز نمیکردن و من تا چند روز همه فکرم پیش این کروکودیلهای مهربون بود ! حیوانات دیگه ای هم بودند که همشونو میشناختم مثل این بزها که عاشق چوب شور های من بودند البته این بزها خوراک کروکودیلها نبودند! ...
1 مرداد 1392

زندگی در سفر

باز هم  سفر و باز هم قشم اینبار رفتیم قشم که پیش بابایی زندگی کنیم سوار هواپیما شدم و برای اولین بار در هواپیما بیدار بودم  و خیلی پسر خوبی بودم و اصلا اذیت نکردم و کلی خوشحال بودم تا آخر پرواز هم باورم نمیشد که سوار هواپیما هستم و وقتی پیاده شدیم و هواپیما را دیدم باورم شد آخه موقع سوار شدن خواب بودم و ندیدم که سوار چی شدم بعد هم سوار کشتی شدیم و باز هم من در تعجب و بهت بودم و از دیدن خلیج فارس و کشتی های بزرگ خیلی خوشحال بودم و رسیدیم قشم و این طوری سفر چند هفته ای من و خانواده ام آغاز شد و من در کنار دریا لذت میبرم و هوای پاک تنفس میکنم این کلاهم را هم در روزهای اول گم کردم و مامان بسیار ناراحت شد ! ...
1 مرداد 1392

همیشه به گردش

یعنی پارک انقدر مهمه که بچه رو از خواب بیدار میکننن میبرنش پارک؟ فکر کنم خیلی مهمه با حرفهایی که مامانم برای پارسا داشت میگفت و منم تو خواب شنیدمشون پس زیاد ناراحت نیستم که خوابم نصفه شد پس بریم پارک،هورررررررررررررا! ...
1 مرداد 1392

پارسا و تابستان

با وجود اینکه خیلی وقته هوا گرم شده اما من راضی نمیشدم شلوارک بپوشم حتی تو خونه تا مامانم شلوارک پام میکرد پاچه هاشو میکشیدم پایین و میگفتم چرا نداره؟ تا اینکه بالاخره راضی شدم این شلوارک رو بپوشم که این را هم بیشتر به خاطر کمربندش پوشیدم ...
21 تير 1392